ما بچه هاي ديروزيم!
ما بچه هاي ديروزيم.بچه هايي كه بيشتر از لالايي مادرمان، صداي گوش خراش آژير خطر تلوزيون برايمان آشناست.آژيري كه با نگاه لرزان مادر و دويدن زير پله گره خورده است.
درحياط مدرسه مان هميشه بنايي بود، نه براي ساختن گيم نت و سالن مطالعه، بلكه براي حفر زير زمينهايي كه ما را به امنيت از موشكهاي چند متري صدام دلخوش كند.روي ديوارهاي پناهگاه نوشته بود((جنگ جنگ تا پيروزي)) و بعد ها فهميديم امام بسيجيان، پيروزي را((رفع فتنه از عالم))معنا كرده بود.براي همين وقتي پدرها و برادرهايمان فاو را تصرف كردند، مي گفتند فاو آزاد شد و منتظر مي نشستند تا دستور آزادسازي بعدي برسد.
يادمان نيست مدرسه مان به خاطر برف و آلودگي هوا تعطيل شده باشد، اما تكرار خاموشي ها از ترس ميگهاي 29 و موشكهاي صدام هيچ وقت فراموش شدني نيست زماني كه طعم بازي با همكلاسي ها را از كاممان مي بريد و ما را مي نشاند پاي تلوزيوني كه ديگر شده بود خانم معلممان و ما همه شرارتمان پيچاندن خانم معلم شبكه 2 و بازي دركوچه بود؛بازي با حصير هايي كه درب خودكار بيك سرش مي چسبانديم و باكمان چوبي و كشي كه دوسر آن مي بستيم، آنرا به قلب آسمان شليك مي كرديم.
خانه با بوي نفت سوخته ي بخاري كنار اتاق انس گرفته بود و همه ي بچه هاي كوچه مي دانستند، اگر نفت را با دقت در مخزن بخاري نريزند، مادر عصباني مي شود و ديگر از 5 تومان براي خريدن كامك_رقيب بلافصل پفك نمكي مينو_خبري نيست.
عادت كرده بوديم وقتي از مدرسه به خانه مي رسيم، بايد دست به بخاري نزنيم تا مادر از زينبيه برگردد.آخر،هر روز زنهاي محل مي رفتند زينبيه و لباس زير مي دوختند براي رزمنده ها.دليلش را بعد ها فهميدم وقتي دستخط بازمانده از گردان حنظله را خواندم:
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب را جیرهبندی کردهایم؛ نان را جیرهبندی کردهایم... عطش همه را هلاک کرده؛ همه را جز شهدا را که حالا کنار هم در انتهاب کانال خوابیدهاند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنهات ای پسر فاطمه
بابا كه معمولا نبود و وقتي هم از راه مي رسيد، آنقدر صورتش سياه و ريش هايش بلند شده بود كه با باباي بقيه بچه ها زياد فرق نمي كرد.اما قشنگ ترين لحظه وقتي بود كه از سر كوچه با ساك درب و داغانش به سمت خانه مي آمد و چه تلخ بود وقتي هيچ سوغاتي براي پسر كوچولويش همراه نداشت جز خبر شهيد شدن باباي علي و حكايت بريدن گوش دوستش در كردستان..
وانت تويوتاي آقاي اميري، شورانگيز ترين موسيقي را كه مي شد، برايت مي نواخت، وقتي از جلوي خانه رد مي شد و تقاضاي كمك به جبهه مي كرد.
همه مي دانستيم اميدي به استفاده ازكارتهاي شهربازي كه هرسال به شاگردان ممتاز مي دادند نيست، چون معمولا بابايي براي تفريح در كار نبود و وقتي هم از جبهه برمي گشت، دغدغه هاي مهمتري از شهر بازي بردن من و مهدي، پسر همسايه ديوار به ديوارمان داشت.
زنبيل بزرگ قرمز رنگي كه يك روز در ميان، دوشيشه شير در آن مي گذاشتيم وبا دفترچه بسيج مي ايستاديم در صف تعاوني تا فروشنده4 تومان بگيرد و دفترچه مان را امضا كند و دوشيشه پرشير تحويل دهد، سيگار22 بهمني كه دوست داشتم پدرم سيگاري باشد و من هم براي دريافت آن در صف بايستم، وصله هاي سر زانو كه ماهي يكبار تعويض مي شد، خانه ي سرد زمستان و آب گرمكني كه با تمام تلاشش فقط براي10 دقيقا آب را گرم مي كرد، تلفن خانه همسايه كه بايد پشت در مي ايستاديم تا بفرما بگويد و صداي پدر را از پشت آن بشنويم و همه ي خاطرات كودكي، رنگ و بوي جنگي دارد كه امام مي خواست آنرا ((تا رفع فتنه از عالم)) ادامه دهد.
اگرچه مهم است آنچه بر سر كودكي ما آمد و آنچه گذشت بر فرزندان خميني در دشتهاي تفتيده ي جنوب. اما مهمتر، سرنوشت فرزندان گريز پاي خامنه اي است وقتي ارزشها برايشان به ضد ارزش و ضد ارزشها به ارزش تبديل شود؛ ارزشهايي كه برايش ميليونها ليتر خون پاكترين جوانان كشور به زمين ريخت.
مايي كه مي گويم، نه جنگيده ايم و نه خوني نثار انقلاب كرده ايم، اما دلخوشيمان انس با مفاهيمي است كه با لگد هم از حياط قلبمان خارج نمي شود.مابچه ها ي انقلابيم و در استخر مروت و شرافت و صداقت پدرانمان شناكرده ايم وچه بخواهيم چه نخواهيم، نمي توانيم آنچه را در كودكيمان تجربه كرده ايم انكار كنيم.
ما همزيستي مسالمت آميز را از خاتمي و دار و دسته اش در 8 سال اصلاحات نياموختيم.گالن هاي 20 ليتري چيده شده پشت سر هم درصف نفت و نگاه مهربان صاحبان آن به ما مي آموخت همزيستي مسالمت آميزرا.براي ما روشن است تشخيص اينكه ابراهيم يزدي و عزت الله سحابي ملي مذهبي تر هستند يا حاج حسين اسكندر لو كه تن به اسارت هم نداد و آنقدر جنگيد تا سربازان متجاوز چند دقيقه دير تر وارد سرزمينش شوند.
و نگاه ما به دختران غافل بي حجاب و پسراني كه وقتي در پاساز صفويه از صليب برعكس به گردنشان مي پرسي، تازه مي فهمند((آنتي كريست)) يعني چه، همان نگاه به دختران نيمه جان خرمشهر و سوسنگرد است كه بوي گند نفس سرباز عراقي و وزن سنگينشان....
متجاوز، متجاوز است، از مرز مهران و شلمچه بيايد يا از كانال هاي ماهواره و شبكه هاي خصوصي وابسته به CIA.و بايد ايستاد و مقاومت را ترويج كرد بين ميراث خواران و ميراث داران انقلاب و ترسيد از زماني كه جوانان اين نسل به جايي برسند كه آرمان فداييان انقلاب را استهزا كنند و نفهمند و ندانند چه بر سر پدرانشان در دشتهاي تفتيده ي جنوب آمده است...

