من و پارکبان!
یک ساعت زودتر رسیده بودم.پارک بان مثل قرقی از راه رسید و گفت:تا کی تشریف دارید؟
- فکر کنم تا ساعت 6 برگردم.
- قابلی تداره میشه 500 تومن
حوصله کل کل نداشتم، وگرنه مثل همیشه گیر میدادم که باید 300 تومان بگیری. اگر یک ساعت بیشتر شد...
علاقه ای نداشتم در محل قرار آفتابی بشم و ناچار شروع کردم با پارکبان سر صحبت را باز کردن تاوقت بگذرد.
چند دقیقه ببشتر نگذشت که برایم صندلی آورد و گذاشت و خودش هم نشست کنارم. بدجور سر درد دلش باز شده بود من هم چاره ای جز گوش کردن نداشتم.
انگار ریش و قیافه مارو که دیده بود کلا خودش رو به عنوان متهم احساس می کرد و داشت لایحه دفاعیه قرائت می کرد؛
-این حکم کلانتریه.خیلی به من اعتماد دارن.آخه ما امین مردمیم.معاون کلانتری فلان هم میاد اینجا یواشکی هزار تومن میده میگه زن و بچه داری... سلام چاکرم(موتور گشت داشت رد می شد)... بچه های کلانتری همین جان.تا ده و یازده شب اینجا وای میسم تا ماشینای مردم رو کسی نبره...عقد کردم اما پول ندارم زنم رو بیارم.
داستان همیشگی بی پولی و فقر و ازدواج دوباره داشت شروع می شد.
با خودم می گفتم تو این شهر 12 میلیونی چرا بین همه شخصیت های سریال هاش، کوزت و ژان وار ژان گیر ما میوفتن؟
دیدم ول کن نیست.خداحافظی کردم و رفتم سر قرار.
هنوز نیم ساعت مانده بود!
نتیجه اخلاقی:اگر زود سر قرار برسید باید هر کاری بکنید که زود سرقرار نرسید!